درباره ی فیلم رگ خواب

این فیلم را دو بار دیدم. اسمش با مسمی بود.مسمی فکر کنم به چیزی میگویند که داخلش چیزی داشته باشد مثلا مسمای بادنجان احتمالا بادنجانی ست که داخلش را پر از چیزهایی میکنند.دختر خیلی جوان مانده و البته که خوب بازی میکند، و جایزه ی نفر اول را برد و خیلی هم خوب حالت ها را درآورد. ولی یک سوال: آیا یک فرد در دهه ی چهارم یا پنجم زندگی پس از گذراندن مراحلی سخت و دارای تجربه ی زندگی مشترک و به قول خودش زن گنده چنین جمله ای را بیان میکند که:"بخاطر من خاک خورد حاضره بخاطر من تا ته جهنم بیاد"؟
بازیگر کسی نیست جز کسی که نقش هایی که میتواند بازی کند را بازی میکند و این حالت ها بنظرم گسسته و قابل شمارش هستند شخصیت زن داستان بنظرم گاهی بنرمی این تغییرات را نشان نمیدهد و گاهی گوشه دار بنظر میآید. شخصا دلم برایش میسوزد و میگویم ای کاش حداقل پیش دوستت میماندی یا بهتر پیش پدرت میرفتی...نمیدانم...ولی نفهمیدم پول دندانپزشکی را چگونه پرداخت کرد یا نکرد و یا اینکه چطور شد که سر از فرودگاه درآورد بنظرم این کار فقط صرف اینکه جای پارک نبود قابل توجیه نبود و پیچیدگی میخواست یه کم...ایده ی تکراری ولی با پرداختی جدید بود مثلا اینکه مساله باردار شدن از یک رابطه را از کنارش سریع گذشت و اینکه ارتباط دلبری کردنهای مردانه، آواز خواندن و شرم مصنوعی نشان دادن و البته خاک خوردن را با مفهوم "رگ خواب" به صحنه ی نمایش درآورد.
چرم مصنوعی را نمیگویم ...در زبان انگلیسی به حالت نظیر حیا و شرم میگویند charm و اگر کسی نحوه ی خواندن بلد نباشد ممکن است اشتباهی بخواند.دختر فرانسه بلد نیست مثلا..و از شخصیت صاحب رستوران چیزی نمیفهمم مثلا چطور آدمی ست...دختر اصلی داستان ولی واقعا آدم شجاعی ست که شب در خانه ای که خیلی هم شبیه خانه نیست تنها میخوابد...دختر بی منطقی ست وقتی تمام پولش را خرج خرید وسایل خانه و اینطور چیزها میکند...ولی این حرفش جالب است که میگوید:"دیگر یادم نیست قبل از او چگونه زندگی میکردم" و درست زمان نسبت میدهد به عاشقی اما دختری که اینهمه قانعانه از آگهی روزنامه ها لذت خود را بیرون میکشد یکباره بی حساب و کتاب و حزم و احتیاط خود را از دست میدهد آنهم بعد از آنهمه سختی که کشیده؟ نمیدانم.
پسر داستان هر دو سر طیف را باید بتواند بازی کند و بنظر من سمت مثبت را بهتر میتواند چون خباثت را که لازمه ی کار است بیننده در او نمیبیند...داستان سر این است که یک نفر بیوه یا مطلقه کار ندارد، شغل ندارد، بیمه ندارد و یک نفر میخواهد یک نفر را بطریقی متقاعد کند که با او ازدواج کند...یاد فیلم sense and sensibility هم افتادم که ویلبی داستان که واقعا عاشق ماریان است اما بخاطر پول با دختر پولداری ازدواج میکند البته آنجا خبری از خبر سوم نیست ...و آنروز میدیدم که چقدر بعضا سخت تر است...بازیگر نقش زن تا جایی از کار البته این نقش را قبلا بازی کرده در فیلم "سر بمهر". کار درست این است که شاید یک نقش را چند بار دیگر هم بتوان بازی کرد ولی نهایتا تفاوتهایی هم دارد...مثلا همان توفان تهران که جالب بود همان برف نادر دست نیافتنی زیبا، همان صحنه ای که خودش را از اعماق جان سرزنش میکرد و این کار چقدر تخریب کننده ست.
راستی دختر حسابدار چرا آخر فیلم تصدق مینا میرفت؟ چون مریض شده بود ترحم میکرد؟و پسر هم بد نمیگفت که به او جا داده بود و شغل...ولی چیزی که بد بود چیزهایی بود که پنهان میکردند مثلا دختر از پدرش پنهان میکرد جدا شده، پسر از دختر پنهان میکرد قصد ندارد با او ازدواج کند و صاحب رستوران با آنکه شاید حدس میزد که همه ی حواس پسر پی او نیست، خودش را سرگرم نگه داشته بود؟
/ 0 نظر / 27 بازدید