سپید مثل مرغ دریایی

سلام بر مرغ مهاجر، سلام بر پرنده ی پر پر، سلام بر آن اسب پر تاخت...یادت چکه نمیکرد در مرغزار گفتگو...آن روز که از قدم زدن لذت نمیبردم فکر میکردم چرا درک زیبایی اینقدر سخت میشود، چرا لذت بردن دشوار میشود فقط زمانی که در آن وقت زمانت حساب نمیشود...و ذهنت بسوی پرنده ی بالدار پر نمیکشد...لبخند کج و بی صورتت در خاطرم میماند..و صبح بخیر بی خامه و عسلت...تمام سختی های روز را به سوی او خواهم برد مثل پرنده ای بی بال که پایش را میکشند و او سرسختانه و حریص دلش میخواهد...اشکالات فنی من تمام نمیشود ولی تو قد و بالایت همیشه سالم و پر عظمت است، مرا پر کن، پر بده، دلم را بزرگ میخواهم به اندازه ی نهنگی که قلبش عبادتگاه میشود، دستم را دراز میخواهم به اندازه ی تمام ریشه های زمین پایم را محکم میخواهم به اندازه ی کوه بلند و قلبم را وسیع به وسعت آن دشت هایی که در آن گم میشوی گم شدن را نمیخواهم ولی بی سر و ته بودن عالم توست...عالمی که نمیتوانم اندازه اش را پیدا کنم
/ 0 نظر / 22 بازدید