خاطره ی گل زرد خوابیده

ای کاش تو بیایی، ای کاش هنوز باشم و ببینمت برای یک بار، یک بار هم بسیار زیاد است...هر چه بی کفایت بودم برای آن بود که اهل شرم و حیا بودند مردم کوچه ها...آن روز که به هوای نوستالژی از آن انتهای کوچه ی بن بست گذشتم و به اندازه ی رنگ و خنده های بی رنگ صبر کردم، آن کسی که گذشت منگی مرا به رویم آورد...یاد همسایه ها افتادم، صداهایشان و انواع زندگی...کسی که ماشین سنگین داشت، او که خانه اش را بلند ساخت، او که دانشگاه رفت، او که جدا شد، او که با چرخ گوشت خاطره ی تلخی داشت، او که همواره میترسید ازینکه به فردای خوشی نرسد...خدای من اینهمه خاطره...خاطراتم را بگیر و حافظه ام را ببخش...خاطراتم پر بار و حافظه ام تر...یاد آن جوان انگلیسی که میگفت ...و من از صحبتهایش اینطور فهمیده بودم از مدتها پیش...
/ 0 نظر / 6 بازدید